اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
219
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
و چون عمرو جاى خود را گرفت ، عبد الملك به او گفت : اى ابو اميه در موقعى كه ياغى شده بودى قسم خوردم كه هر گاه بر تو ظفر يابم گردنت را غل كنم و دستهاى تو را با آن ببندم . گفت : اى امير مؤمنان ، تو را به خدا قسم كه ديگر از گذشته سخن مگو . پس حضار مجلس بسخن آمدند و گفتند : چه مانعى دارى كه قسم امير المؤمنين را راست گردانى ؟ عبد الملك غلى از نقره در آورد و آن را بگردنش انداخت و مىگفت : ادنيته منى ليسكن روعه [ 1 ] فاصول صولة حازم مستمكن [ 2 ] « او را بخودم نزديك كردم تا ترس او آرام گردد آنگاه مانند دورانديش تسلط يافته اى بر او حمله برم . » آنگاه دو دست او را بگردنش غل نمود و چون ميخ را محكم كرد او را به طرف خود كشيد تا برو افتاد و دو دندان پيشين او شكست ، پس گفت : اى امير مؤمنان تو را به خدا سوگند ، مبادا استخوانى كه از من شكستى تو را بر آن دارد كه بيش از اين مرا آزار دهى يا هم مرا پيش مردم بيرون برى تا مرا به اين وضع ببينند . و مىخواست ( با اين سخن ) او را تحريك كند تا بيرونش برد چه از طرفداران عمرو بن سعيد سى و چند هزار از جمله عنبسة بن سعيد بر در ايستاده بودند . عبد الملك گفت : اى ابو اميه با اينكه در بند هستى باز مىخواهى مرا فريب دهى ؟ و اول فريبكارى نيست ، به خدا سوگند اگر مىدانستم با ماندن هر دومان كار ( خلافت ) رو به راه مىشود ، خون ديدگان را بجاى تو مىدادم ، ليكن مىدانم كه دو شتر نر در ميان شترانى نمىباشد مگر آنكه يكى از آن دو غالب شود . او را كشت [ 3 ] و جمعش را پراكنده ساخت و سرش را بسوى همراهانش انداخت و برادرش عنبسه را به عراق تبعيد كرد و آن در سال 70 بود .
--> [ 1 ] مروج الذهب ، نفرة . [ 2 ] ن ، متمكن . [ 3 ] مروج الذهب ، بروايتى رئيس نگهبانان ابو زعيزعه بدستور عبد الملك او را گردن زد .